تبلیغات
همه چیز

همه چیز

هر صدفی لیاقت مروارید را ندارد برای هر صدفی مروارید مشو

سلامشکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا سازاسمم سایه است و این وب منه در این وب در مورد مذهب٬ورزش٬عشق و ............. صحبت میشه برای همین یک مقدار شلوغ پلوغِ. خواهشا خواهشا خواهشا نظر بدید و منو خوشحال کنید لینکم کنید تا لینکتون کنم و دیگه همین .مرسیشکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
 

نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 06:03 ب.ظ توسط sayeh لطف شما |

گفتم مادر! ... گفت: جانم
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم
...
اما یک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!

همیشه از درد گفتم
و از رنج.....!

... مادر دوستت دارم ... 

نوشته شده در شنبه 16 دی 1391 ساعت 09:58 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام من خیلی وقته که نبودم و به این فکرم که یه نویسنده اضافه کنم جون مدرسه و این حرفای اینجا نمیزاره من بیام تو وبم سرم شلوغه اگه کسی میحواد نویسنده بشه بهم بگه خواهشا واقعا نیاز دارم
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1391 ساعت 02:52 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…

نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1391 ساعت 10:36 ب.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام امروز نتیجه نظر سنجیمو میذارم بعد از دیدن نتایج هم خوشحال شدم هم ناراحت من نمیگم نظرتونو ندید ولی اونایی که زدن مزخرفه خواهشا بیان بگن چرا اسمتونم نزنید بگید تا وبم و اصلاح کنم در هر حال از همه ممنوع بازم خدا رو شکر بیشتر را راضین


مزخرف
29.79 درصد
(14 رای)
بد نیست
4.26 درصد
(2 رای)
خوب
10.64 درصد
(5 رای)
عالیه
44.68 درصد
(21 رای)
نظری ندارم
10.64 درصد
(5 رای)
شرکت کنندگان 47 نف



نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1391 ساعت 10:30 ب.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام یه مدت آپ نکردم به خاطر مدرسه.حالا آپ میکنم اگه حالشو داشته باشین میخوام از روز آخری که تو ایران بودیم تعریف کنم هی یادش بخیر ساعت ۴ بعد از ظهر بودم دستم میلرزید دندونم از شدت به هم خوردن داشتن میشکستن سوار آسانسور شدم طبقه ۳ رو زدم وقتی در زدم امیر حسین(برادر فاطمه٬فاطمه هم دوست ۱۴ سالم بررادرش ۸ سالشه)در و باز کرد گفت اه هر روز ۵ میرم پارکینگ وایسا به فاطمه بگم  بیاد الان بریم گفتم نه امروز نمیرریم علی رضا هم باهام اومده بود رفتیم تو خونه رفتم اتاق فاطمه قیافش دمغ بود رفتم نشستم رو تخت در بست بچه ها بیررون از اتاق بودن بغضم ترکید نمیدونم چقد بدون هیچ حرفی فقط گریه کردیم که فاطمه شروع کرد خرف زدن از خاطرات حررف میزدیم میخندیدیم و اشک میریختیم مامانم داشت طبقه طبقه خدافظی میکرد وقتی رسید به طبقه ۳ اونم گریه کرده بود وقتی خواستیم بریم فاطمه ررو بغل کردم سعی کردم گریه نکنم نشد امیرر حسین بغل کردم مامانه فاطمه در گوشه من و علی دعا خوند رفتیم بالا خونمون غوغا بود همه خونه ما بودن وقتی ساعت ۱۲ شد همه رفتن مامانم با خاله ویدام(خالم نیستا)۲۰ ساله دوستن خیلی سخت بود منم گریه میکردم ساعت ۲ باید پاممشدیم وقتی پاشدم گریه کردم بابا بزرگم خونمون خوابیده بود که با هامون بیاد میدیدمش گریم میگرفت وقتی فتم تو کوچه سرایدارمون اومد واسه خوافظی گریه میکردم کوچه مون نگاه میکدیم من تمام این چند سال و اینجا بودم تمام راه و گریه میکردم علی وقتی گریه میکرد بیشتر گریه میکردم وقتی میخواستم از بابا بزرگم خدافظی کنم واقعا نمیدونستم چی کا کنم اون چهره مهربون و چه جوری نبینم وقتی منتظرر بودیم گیت باز شه به عسل زنگ زدو ۸:۳۰ صبح بود بیدارش کرردم گریه کردم حرف زدیم بهم  میگفت گریه نکن میگفتم باشه بیصدا گریه میکردم تو هواپیما استانبول مامانم همش گریه کرد منم آوم گریه کردم وای چه روزی بود هیچوقت دوست ندارم به اون روز بر گردم شاید ۲ ماه قبلش اره ولی نه اون وز ولی دوست دام کوچه خاطراتم و ببینم دوست دارم بازم به کارایه بامزه امیر حسین بخدم به حرفایه عسل گوش بودم و درد و دل کنم دوست دارم به نیکی زنگ بزنم و حرف بزنم وای دلم چقد تنگ شده
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1391 ساعت 09:34 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

 
سلام فک کنم امروز تولد دوست عزیزم و‍ پانیز.یا فردا چون با هم زمانا فرق داره نمیدونم تو ادامه مطلب جشن گرفتم برید ببینید 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 07:45 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام اول تسلیت به مردم آذربایجان و آرزوی سلامتی برای ان ها بعدم سراغ آ‍پم

این گونه نگاه کنید...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

 زن را به وفایش نه به جمالش

 .

 دوست را به محبتش نه به کلامش

 .

 عاشق را به صبرش نه به ادعایش

 .

 مال را به برکتش نه به مقدارش

 .

 خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

 اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

 .

 غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

 .

 درس را به استادش نه به سختیش

 .

 دانشمند را به علمش نه به مدرکش

 .

 مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

 .

 نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

 .

 شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

 .

دل را به پاکیش نه به صاحبش

 .

 جسم را به سلامتش نه به لاغریش

 .

 سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش



نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 06:27 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام چند تا عکس گذاشتم نه برای رنجوندن شما فقط برای اینکه برای این معصوما دعا کنیم و به فکر سلامتی باشیم خواهشا تو این روزا دعاشون کنید سر نمازتون موقع خوندن قران این بچه ها رو یاد کنین
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد 1391 ساعت 07:40 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,, به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیت ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,, دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,, همین طور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
 
من تو حال و هوای خودم نبودم همین طور آب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,, ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,, یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,,
 
“خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده.!!”

نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد 1391 ساعت 12:47 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

دختره این عکس و گذاشته میگه خدا به بعضیا زیبایی خدادادی داده به بعصی ها نداده بعد پسره براش زده شما که همه صورتتون عمله کجاش خدادادیه بعد دختره زده no edit پسره میگه مشخصه آخه چرا دخترا اینجوری میکنن
‏Photo: دختره ابروشو تتو کرده !
دماغشو عمل کرده !
گونه گذاشته !!
در حد عروسم آرایش می کنه !
خُب ایشون داره واضح نشون میده که حالش از خودش بهم می خورده دیگه !!!
کـلاً کوبیــده از اول ساختـه !!!

{ ساعت 5:55 صبح  - شیراز }‏
نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 02:39 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

salam
bebakhshid farsim kharabe enghlish minevisam ap kardam berid edame

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت 05:29 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام

بعد از مدت ها آپ کردم من الان آمریکام الان 1 هفته و خوده ایه اومدیم برای همین وقت نمیکردم  برید ادامه آپ کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد 1391 ساعت 08:00 ق.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام

من یه مدت نمیتونم بیام وبم یا وبای شما لطفا اگه نیومدم دلخور نشید وقتی تونستم ههمتون و نظر بارونتون کنم


نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 07:54 ب.ظ توسط sayeh نظرات |

سلام

درباره اپ قبلی میدونم خیلی هاتون بد و بیراه میگین ولی منم مسلمونم عین خودتون ولی اینا رو زیاد دیدم بعضی ها به ظاهر مسلمونن مثلا تو کوچه ما یه حاج آقایی هست که سالی 5 دفعه میره حج ولی هر دفعه این بچه هایه گشنه میان جواب نمیده تمام اهل کوچه برای اینا پول جمع کردن ولی حاجیه نمیده فک نکنم اصلا باید بهش گفت حاجی. خونش دو درست از در کوچه ما خانمش و دختراش با شال و مو هایی که بیرونه و آرایش  علیظی میرن که نگو  از دری که به مسجد میخوره با چادر خودم چند بار که داشتم میرفتم سوپری دیدمشون پس لطفا تو نظرات حرفایی که شخصیتتون و بیاره پایین نزنین ار این آدما وجود داره


نوشته شده در شنبه 31 تیر 1391 ساعت 11:33 ب.ظ توسط sayeh نظرات |

امیدوارم به کسی بر نخوره البته همه اینجوری نیستن
 
دلخوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم

سلام حاجی

شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد

 شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی...

. مکه خوش گذشت ؟ ...

خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟!

حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند؟!

 حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ ... حاجی عجب دمپایی سفیدی؟!

سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت....؟؟

شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گران خریده....

حاجی جان خبر داری آقا رضا،،همین همسایه چند خانه بالاتر،،

کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد...؟؟؟

دخترش3 سال است مراسمش هرماه عقب افتاده....

طفلکی ها هفته قبل بعد از 3 سال مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند.

آنها را بی خیال حاجی جان...اصل حالت چطور است...؟؟

شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای.....

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند و 

غدا میخواستند...آنها را دیدی حاجی...؟؟

حاجی، با این همه ریا، باز هم مکه خوش گذشتـــــــــــــــــــــــــــــ ؟!

سرت را درد نیاورم حاجی جان....

زیارت قبول.............................

دلخوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم



منتظر نظراتتون هستم

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

نوشته شده در شنبه 31 تیر 1391 ساعت 09:06 ب.ظ توسط sayeh نظرات |


Design By : Pichak