تبلیغات
همه چیز - :(((((

همه چیز

هر صدفی لیاقت مروارید را ندارد برای هر صدفی مروارید مشو

سلام یه مدت آپ نکردم به خاطر مدرسه.حالا آپ میکنم اگه حالشو داشته باشین میخوام از روز آخری که تو ایران بودیم تعریف کنم هی یادش بخیر ساعت ۴ بعد از ظهر بودم دستم میلرزید دندونم از شدت به هم خوردن داشتن میشکستن سوار آسانسور شدم طبقه ۳ رو زدم وقتی در زدم امیر حسین(برادر فاطمه٬فاطمه هم دوست ۱۴ سالم بررادرش ۸ سالشه)در و باز کرد گفت اه هر روز ۵ میرم پارکینگ وایسا به فاطمه بگم  بیاد الان بریم گفتم نه امروز نمیرریم علی رضا هم باهام اومده بود رفتیم تو خونه رفتم اتاق فاطمه قیافش دمغ بود رفتم نشستم رو تخت در بست بچه ها بیررون از اتاق بودن بغضم ترکید نمیدونم چقد بدون هیچ حرفی فقط گریه کردیم که فاطمه شروع کرد خرف زدن از خاطرات حررف میزدیم میخندیدیم و اشک میریختیم مامانم داشت طبقه طبقه خدافظی میکرد وقتی رسید به طبقه ۳ اونم گریه کرده بود وقتی خواستیم بریم فاطمه ررو بغل کردم سعی کردم گریه نکنم نشد امیرر حسین بغل کردم مامانه فاطمه در گوشه من و علی دعا خوند رفتیم بالا خونمون غوغا بود همه خونه ما بودن وقتی ساعت ۱۲ شد همه رفتن مامانم با خاله ویدام(خالم نیستا)۲۰ ساله دوستن خیلی سخت بود منم گریه میکردم ساعت ۲ باید پاممشدیم وقتی پاشدم گریه کردم بابا بزرگم خونمون خوابیده بود که با هامون بیاد میدیدمش گریم میگرفت وقتی فتم تو کوچه سرایدارمون اومد واسه خوافظی گریه میکردم کوچه مون نگاه میکدیم من تمام این چند سال و اینجا بودم تمام راه و گریه میکردم علی وقتی گریه میکرد بیشتر گریه میکردم وقتی میخواستم از بابا بزرگم خدافظی کنم واقعا نمیدونستم چی کا کنم اون چهره مهربون و چه جوری نبینم وقتی منتظرر بودیم گیت باز شه به عسل زنگ زدو ۸:۳۰ صبح بود بیدارش کرردم گریه کردم حرف زدیم بهم  میگفت گریه نکن میگفتم باشه بیصدا گریه میکردم تو هواپیما استانبول مامانم همش گریه کرد منم آوم گریه کردم وای چه روزی بود هیچوقت دوست ندارم به اون روز بر گردم شاید ۲ ماه قبلش اره ولی نه اون وز ولی دوست دام کوچه خاطراتم و ببینم دوست دارم بازم به کارایه بامزه امیر حسین بخدم به حرفایه عسل گوش بودم و درد و دل کنم دوست دارم به نیکی زنگ بزنم و حرف بزنم وای دلم چقد تنگ شده
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1391 ساعت 08:34 ق.ظ توسط sayeh نظرات |


Design By : Pichak